![]() |
عشق زلال |
![]() |
آرشیو وبلاگ
لینک دوستان
مشکات
منشور اشک- وبلاگ نوحه -
سید حمید رضا برقعی
حمید رضا حامدی
سید محمد بابامیری
شاعران جوان قم
عباس احمدی
سید محمد رضا شرافت
رحیم ابراهیمی
میثم فروتن
مهدی عبدالکریمی
محمود حبیبی
مهدی صادقی
یوسف رحیمی
امیر اکبرزاده
خانم هاشمی
حامد حجتی
مهدی زارعی
خانم روشنایی
خانم ضرابی
خانم هاشمی
علی اصغر شیری
خانم آقامیری
طلبه ای از نسل سوم
محمد رفیعی
خانم خفاجی
قاسم صرافان
خانم سعادتمند
علی اصغر شیری
مهدی حسن آبادی
علی صفری
محمد غفاری
منتظر
خانم گرجی
خانم نوری
یا ثامن الحجج
نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم
که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم
نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی
ویا پرنده ی صحن مجاورت باشم
نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی
که مثل آینه حیران ظاهرت باشم
ولی زلطف مرا هم گدای خویش بخوان
که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم
همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است
اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟
اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟
به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸ - سیدمحمد جواد شرافت
به دشت آسمانی شلمچه
جاری ست در زلالی این دشت آسمان
با این حساب سهم زمین هشت آسمان ...
اینجا پرنده های زیادی رها شدند
باید خطاب کرد به این دشت آسمان
دشتی که در قدم قدم خاک روشنش
دنبال رد پای خدا گشت آسمان
در پیشواز آن همه پرواز بارها
تا این دیار آمد و برگشت آسمان
ای دشت بر غروب تو سوگند لحظه ای
از خون کشتگان تو نگذشت آسمان
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ - سیدمحمد جواد شرافت
یا محول الحول والاحوال
در حس و حال عشق زلال تو حل شدن
یعنی که قطره وار به دریا بدل شدن
مضمون چشمهای تغزل سرشت تو
جان میدهد چقدر برای غزل شدن
اما برای از تو سرودن در ابتدا
شرط است بیدلانه به حافظ بدل شدن
شعری که رد پای تو بر آن نشسته است
همواره راه برده به ضرب المثل شدن
با شور عشقت ای غم شیرین برای اشک
راهی نمانده است به غیر از عسل شدن
و یک بهاریه در فضای شعر نوجوان
باغ سبز است و آسمان آبی ست
جان هر سبزه ی جوان آبی ست
حس و حال درختها سبز است
حال و روز پرندگان آبی ست
ناگهان رنگ ابر میگیرد
آسمانی که ناگهان آبی ست
گاه می بینی آسمان خیس است
زیر باران و همچنان آبی ست
ابر ها اشک شوق می ریزند
دل هر قطره بی گمان آبی ست
وقتی اینگونه باغها سبزند
وقتی آنگونه آسمان آبی ست
میتوان روح شعر را حس کرد
نمره ی خالق توانا بیست
یارب الحسین
غزلی کوتاه تقدیم به
سه ساله ی سیدالشهدا
در سینه ام داغی نشسته روی داغی
دارم به دل از لاله های داغ باغی
با رفتنت شادی هم از دلهای ما رفت
بعد از فراقت از غم دل کو فراغی؟
خورشید نیزه ! ماه این ویرانسرایی
در شام جز رویت نمی بینم چراغی
ای لاله من نیلوفرم عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
خاکستری که بر سرو رویت نشسته
داغی نشانده بر دلم آن هم چه داغی
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی
منشور اشک هم برای بار چندم به روز شد
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - سیدمحمد جواد شرافت
یا امیرالمومنین
اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور
آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور
چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور
در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»
قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»
از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور
خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»
تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور
پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور
در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور
وبلاگ منشور اشک هم راه اندازی شد وبلاگی که قرار است در بر گیرنده ی گلچینی از نوحه ها و اشعاری باشد که بیشتر در فضای هیئت سروده شدند آثاری که تمام دارایی من هستند
یا اباصالح المهدی
نمی از چشم های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه ، صحرا هم
تو از تورات وانجیل و زبور از نور لبریزی
تو قرآنی ، زمین محو شکوهت، آسمان ها هم
جهان نیلی است طوفانی، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح موسی هم، تویی تو خضر عیسی هم
نوایت نغمه ی داوود، حسنت سوره یوسف
مرا ذوق شنیدن می کشد شوق تماشا هم
تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اسیر روی ماه تو هواخواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم
تمام روز ها بی تو شده روزمبادا نه
که می گرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی توتیره و تلخ است چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ - سیدمحمد جواد شرافت
یا فاطمه الزهرا
ای شکوهت فراتر از باور ای مقام ات فرا تر از ادراک
وصف تو درک لیله القدر است فهم ما از تبار «ما ادراک»
کوثری، بی کرانه دریایی ما و ظرف حقیر این کلمات
باید از تو نوشت با آیات باید از تو سرود با صلوات
آیه در آیه وصف تو جار یست «فتلقی...»، «مباهله»، «کوثر»
در دل «انما یرید الله...» در «فصل لربک وانحر»
از بهشت آمدی به هیئت نور عطر سیبت وزید در هستی
تو گلِ ... نه، تو نوبهارِ... نه تو بهشت دل پدر هستی
پدر و مادرم فدای شما مادری کرده ای برای پدر
چشم بد دور، چشم شیطان کور دست تو بود و بوسه های پدر
از بهشت آمدی و روشن شد سرنوشت دل علی با تو
بی تو کم بود در تمام جهان نیمه ی دیگرش ولی با تو...
وصف ذات تو و صفات علی وصف آیینه است و آیینه
غربت و خنده ی تو و دل او قصه ی گرد و دست و آیینه
خانه می شد بهشتی از احساس با گل افشانیِ بهاریِ تو
عاطفه با تمام دل می زد بوسه بر دست خانه داری تو
خانه از زرق و برق خالی بود از صفا عاشقی محبت پر
داشتی ای کلید دار بهشت پینه بر دست، وصله بر چادر
از بهشت آمدی و آوردی یازده سوره ی بهشتی را
مصحفِ سر نوشت خود دیدیم سوره هایی که می نوشتی را
نسل تو نوحِ با شکوهِ نجات نسل تو خضرِ آسمانیِ راه
جلوه ای از دم تو را دیدیم در مسیحی به نام روح الله
روز مادر شده دلم با شوق پر زده در هوای تو مادر
منم و وسعت بهشت خدا منم و خاک پای تو مادر
آرزو دارم این که بنشینم لحظه ای در جوار تو اما...
آرزو دارم این که بگذارم شاخه گل بر مزار تو اما...
آه در حسرت زیارت تو دل ما آشنای دلتنگی است
حرم دختر کریمه ی تو شاهد لحظه های دلتنگی است
روز مادر شده به محضر تو آمدم پا به پای این کلمات
هدیه ی من برای تو اشک است هدیه ی من برای تو صلوات
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ - سیدمحمد جواد شرافت
با سلام از آن جایی که دیر به دیر وبلاگ را به روز می کنم این بار با دوغزل آمدم تا کمتر شرمنده لطف دوستان باشم
غزل ۱
ــــــــــــــــــــــــ ***
یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!
باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت می بینی مرا دیگر نداری
این غم که لبخند تو را با خود ندارم
سخت است آری سخت تر از هر نداری
پروانه ات بودم ولی از من پس از این
چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری
با هر قدم پا می گذاری بر دل من
قربان لطفت! پای خود را برنداری
غزل۲
تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم میکند دریا
نگاهش غرق نور تو سرش سرشار شور تو
چه شور انگیز با چشمت تکلم میکند دریا
دلش از غصه می گیرد هزاران بار می میرد
همین که در پس ابری تو را گم مکند دریا
مگر بر سینه ساحل نشسته رد پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم می کند دریا
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم می کند دریا
یا علی ابن موسی الرضا
با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلالترین کوثر آمدم
قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم
گفتند زائر حرمت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم
اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغمبر آمدم
از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم
حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من
در این حریم قدسی سر تا سر آینه
روشن شده به نور تو چشمم هر آینه
گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
همواره بوده است بر این باور آینه
پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
سر می زند از این همه چشم تر آینه
عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه
گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
پیدا کنم تمام خودم را در آینه
لبریز روشنی است تمام رواقها
آیینگی ست جان کلام رواقها
شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
با واژه واژه خون جگر حرف می زنم
شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
با قطره قطره آتش تر حرف می زنم
روح لطیف تو شده سنگ صبور من
گویی که با نسیم سحر حرف می زنم
گاهی کنار پنجره های ضریح تو
گاهی در آستانه ی در حرف می زنم
شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم
بر لب رسیده از قفس سینه آه من
حرف دل است روی زبان نگاه من
روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند
دست تورا که خالق لطف و کرامت است
روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند
باران مهربانی بی وقفه ی تو را
شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند
در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند
هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦ - سیدمحمد جواد شرافت
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ - سیدمحمد جواد شرافتیا رب الحسین
دنیا شنید آه نیستانی تو را
بر نیزه دید آینه گردانی تو را
موج نسیم غمزده حس کرد -مو به مو-
بر اوج نیزه عمق پریشانی تو را
سنگی که قلب دخت علی را نشانه رفت
آمد شکست حرمت پیشانی تو را
قومی که سجده بر بت ابلیس برده اند
انکار کرده اند مسلمانی تو را
آنان که گوششان پر از آواز سکه بود
نشنیده اند لهجه ی قرآنی تورا
با اینهمه کسی نتوانست کم کند
یک ذره از تجلی عرفانی تورا
بعد از طلوع سرخ تو ای آفتاب سبز
چشمی ندید مغرب پایانی تو را


